من جزاون پناهی ندارم وقتی دلم خیلی میگیره 
وقتی دنیا باهمه بزرگیش برام یه قفس میشه
وقتی حتی نفس کشیدن برام تنگ میشه
وقتی همه صداها برام گنگ میشن
وقتی هیچ دستی نیست که بگیره دستمو
فقط وفقط سرمو روبه آسمون میگیرم
چشمامو میبندم
ودستامو به سوی خودش بلند میکنم
من آغوش پرمهرخودشو میخوام
خودش میدونه که من چقدر کوچیکم وچقدر ناتوان
هروقت ازش کمک میخوام کمکم میکنه
هروقت حرف میزنم خوب گوش میده
اون به مزاحمتهای وقت وبی وقت من عادت کرده
خودش خیلی خوب میدونه که چقدر دوسش دارم
.....معبودم ای تنهاترین تنها من همون شب زده ام
که توی بند دنیا اسیرم
منو رهاکن ازبنددنیا.......
خدا جونم دوست دارم............


رسم دنیا اینه که آدما همدیگه رو میشکنند وخرد میکنن وازبین میبرن
همه ما وقتی روی برگهای پاییزی پا میزاریم ازصدای خرد شدنش لذت میبریم
خدا کنه که ما روی دل کسی پا نزاریم که ازشکستن وخرد شدنش بخوایم لذت ببریم




